تبلیغات
انجمن فرهنگی ورزشی جوانان کبیر آران و بیدگل

انجمن فرهنگی ورزشی جوانان کبیر آران و بیدگل
 

نه روی ویلچر نشسته، نه اندوهگین و افسرده است ونه با خودش قهر کرده، به همه کارهای روزانه اش می رسد و حتی تفریح هم می کند. آن هم تفریحاتی که از نظر من و شمای سالم برای آدمی مثل او خیلی عجیب و بسیار هم سخت است. در مورد «فربد توسلی» صحبت می کنیم، پسر جوانی که وقتی نگاهش می کنید باورتان نمی شود مبتلا به بیماری صعب العلاج ام. اس باشد بله ام.اس بیماری ای که بسیاری از مردم شناخت درستی از آن ندارند و تصور می کنند ام.اس یعنی پایان زندگی، یعنی خط بطلانی بر شادی، نشاط، طراوت و امید، اما توسلی جوان، همه تصورات غلط ما، در مورد این بیماری را نقش برآب می کند.

کوه را به زانو در آوردم

نه روی ویلچر نشسته، نه اندوهگین و افسرده است ونه با خودش قهر کرده، به همه کارهای روزانه اش می رسد و حتی تفریح هم می کند. آن هم تفریحاتی که از نظر من و شمای سالم برای آدمی مثل او خیلی عجیب و بسیار هم سخت است. در مورد «فربد توسلی» صحبت می کنیم، پسر جوانی که وقتی نگاهش می کنید باورتان نمی شود مبتلا به بیماری صعب العلاج ام. اس باشد بله ام.اس بیماری ای که بسیاری از مردم شناخت درستی از آن ندارند و تصور می کنند ام.اس یعنی پایان زندگی، یعنی خط بطلانی بر شادی، نشاط، طراوت و امید، اما توسلی جوان، همه تصورات غلط ما، در مورد این بیماری را نقش برآب می کند.

او به دفتر هفته نامه همشهری تندرستی آمد و ساعتی مهمان ما بود. برخی از انسان ها با مشخصات خاصی در میان مردم شناخته می شوند، فربد متوسلی یکی از همان آدم هاست که مشخصه مهمش برای بیماری ای که دارد پیشی گرفته و همه او را به عنوان یک کوهنورد می شناسند تا یک فرد مبتلا به ام.اس او با کوهنوردی، در میان هم قطارانش اسم و رسمی به هم زده است. 24ساله است و دانشجوی مقطع کارشناسی نرم افزار کامپیوتر. سرگذشتش را بخوانید و ببینید اگر شما جای او بودید چه می کردید؟

سال 80 یعنی دقیقاً 10 سال پیش برگ جدیدی در زندگی فربد ورق خورد. برگی که به اعتقاد خودش نه تنها سد راه خواسته ایش نشد که پلی شد برای موفقیت های دیگرش: «اولین نشانه بیماری ام.اس با سنگینی پاها شروع شد. دیده اید که پاها چطور خواب می روند؟ دقیقاً همان حالت را داشتن. اوایل خیلی شدید نبود اما روزهای بعد این خواب رفتگی و سنگینی پاهایم بیشتر شد. دکتر که رفتم گفتند زانویت آب آورده است. آن موقع من فوتبال هم بازی می کردم. دو یا سه هفته ای گذشت و اوضاعم نه تنها بهتر نشد که بدتر هم شد. چون فکر می کردم مشکل پاهایم به خاطر آب آوردن زانوهایم است، نزد چند متخصص اورتوپد رفتم اما از هیچکدام نتیجه نگرفتم. مشکلاتم خیلی زیاد شده بود و خیلی سخت راه می رفتم.» فربد وقتی از این ها نتیجه نگرفت و دکتر هم بعد از معاینه بالینی و مشاهده علائم دریافت که باید یک متخصص مغز و اعصاب او را ویزیت کند.

تا به متخصص اعصاب مراجعه کرد، بی حسی و تاحدودی بی حرکتی اندام ها در حال افزایش بود و بی وقفه به سمت بالای بدنش پیشروی می کرد. وقتی پیش متخصص مغز و اعصاب رفت، او سوزنی برداشت و آن را در ران پای توسلی فرو کرد، او می گوید:«چیزی حس نکردم، برایم ام.آر.آی نوشت و جوابش که آمد گفت تو تومور نداری و بیماری ات مربوط به دستگاه عصبی است. دکتر من را به یکی از همکارانش معرفی کرد و من رفتم بیمارستان.»

آن روز شرایط جسمی فربد به قدری وخیم بود که دیگر نمی توانست قدم از قدم بردارد و خانواده اش زیر بغل او را می گرفتند و به او در راه رفتن کمک می کردند.

فربد در حالی این وقایع را برایمان تعریف می کند که لبخند از لبانش دور نمی شود وانگار نه انگار که چنین روزهای تلخی را پشت سرگذاشته است. طوری از آن روزها می گوید که انگار او بازیگر اصلی آن روزها نبوده و در حال تعریف کردن زندگی شخصی دیگر است: «بالاخره بستری شدم و...» انگار که نکته جالبی یادش افتاده باشد، حرف خودش را قطع می کند و این طور ادامه می دهد: «جالب این که یک علامت بسیار مهم این بیماری یعنی همان دو بینی را نداشتم و همین موضوع پزشکان را دو به شک کرده بود که آیا من واقعاً مبتلا به ام.اس هستم یا علائم مشابه بیماری دیگری را دارم؟ برای تشخیص دقیق این که من ام.اس دارم یانه، آزمایش های مختلف دیگری مثل آزمایش خون، نوار عضله، نوار چشم و آب نخاع گرفتند که مطمئن شوند.»

پزشکان برایش کورتون و داروهای مختلف تجویز کردند اما در کند کردن روند پیشرفت ام.اس تأثیر چندانی نداشت و علائم بیماری روز به روز بیشتر می شد. او می گوید: «ظرف یک هفته بی حسی زانوهایم به کمرم رسید و همین طور بالا می رفت.» توسلی با دست کمرش را نشانمان می دهد: «دکتر هر روز معاینه ام می کرد و می پرسید حالا بی حسی به کجا رسیده است و این مسأله آن قدر ادامه پیدا کرد تا دست آخر به گردنم رسید. مردم وقتی جانشان از چیزی به لبشان می رسد می گویند به اینجام رسید.»

می خندد و با دست گلویش را نشان می دهد: «بله دیگر رسید به همین جا و اتفاقاً دکترهم خیلی نگران بود که اگر این بی حسی همین طور ادامه پیدا کند، شرایطم سخت تر می شود، که خدا را شکر ادامه نداشت. پزشکان مغز و اعصاب هنوز مردد بودن که من مبتلا به ام.اس شده ام یا نه، تا این که علامتی نشان داد که من قطعاً به این بیماری مبتلا هستم، وقتی گردنم را پایین می آوردم بدنم می لرزید، انگار که برق به آن وصل کرده باشند. در این شرایط فقط سرم را می توانستم تکان بدهم.»

حمله های طاقت فرسا و روحیه ی قوی

وضعیت به وجود آمده برای توسلی، آخر شاهنامه نبود و از آن جا که نمی خواست تسلیم عوارضی ناشی از بیماری اش شود و بی حرکت بماند، آن قدر تلاش کرد تا این که توانست انگشت شست پایش را تکان دهد.

همین حرکت، هم فربد و هم پزشکان را امیدوار کرد که می تواند بیماری را کنترل کنند. همین اتفاق هم افتاد و بعد از مدتی با پای خودش از بیمارستان مرخص شد و به خانه رفت.

زمانی که بیماری فربد آغاز شد، 14سالش بود و روند بیماری اش آن قدر طولانی شد که از مدرسه جاماند و نتوانست ثبت نام کند. با این حال بیشتر از این که به بیماری، فیزیوتراپی، مصرف کورتون و قرص و آمپول فکر کند، به مدرسه اش فکر می کرد که عقب افتاده بود و زمان ثبت نام گذشته بود: «داروهایم را به موقع استفاده می کردم و فیزیوتراپی را همیشه انجام می دادم، تا این که حمله نداشتم و بالاخره در آذرماه در مدرسه ثبت نام کردم. وضعیت جسمی ام خوب شده بود؛ اما مشکلی که وجود داشت این بود که به سختی می توانستم قلم را در درستم بگیرم. شده بودم مثل کلاس اولی ها، حرکت های بدنم به قدری کند و سخت شده بود که نمی توانستم یک دفعه به سمت دیگری بچرخم اما آن قدر تمرین کردم تا دوباره راه افتادم، مشکل دیگری نداشتم تا سال 81 که باز حمله سراغم آمد. می خواستم لیوان بردارم، اما قدرت این کار را نداشتم. دستانم تاحد زیادی بی حس شده بودند که آن هم خیلی زود حل شد.» فربد جوان آن قدر راحت می گوید بی حسی دست هایم حل شد که آدم به بیمار بودنش شک می کند: «آخرین حمله ام هشت سال پیش بود اما این بار بی حسی سراغ قفسه سینه ام آمده بود. از خواب بیدار شده بودم، می خواستم پیراهنم رو درست کنم که احساس عجیبی به من دست داد، دست کشیدم روی سینه ام دیدم حس ندارم. این آخرین حمله ای بود که تجربه کردم.

خودم توانایی هایم را باور کردم

نوبتی هم که باشد نوبت پرداختن به مهمترین بخش زندگی واقعی او یعنی فعالیت های ورزشی و استقامتی اوست که بسیاری از مردم انجام این نوع کارها را توسط افرادی مثل این دانشجوی جوان، بعید می دانند: «در مدتی که فیزوتراپی می رفتم، شنا را هم شروع کردم و بعد از آن هم رفتم سراغ دوچرخه سواری، فیزیوتراپیستم گفت پینگ پنگ هم کارکن، برایت خوب است. ورزش کوهنوردی را خیلی دوست داشتم. 18ساله بودکه تصمیم گرفتم این رشته ورزشی مهیج را شروع کردم. با مربی ورزش و فیزیوتراپم هم صحبت کردم و بعد کم کم رفتم سراغ ارتفاعات کم. در کوهنوردی به اندازه ای مهارت پیدا کرده بودم که سه سال پیش کوهنوردی آماتور را کنار گذاشته و به صورت حرفه ای به آن پرداختم.

اولین صعود حرفه ای من به قله ی 3هزار و 965متری توچال بود.»

 فربد در طول مسیر تا بالای قله توچال با دو نفر همنورد دیگر آشنا شد و از آنجا که مسیرشان یکی بود، صحبت هایشان حسابی گل انداخت. او که فرصت را مناسب می دید و دوست داشت اطلاعات دقیق تری به آنان در مورد بیماری ام.اس بدهد، به همنوردانش گفت که مبتلا به این بیماری است. چهره متعجب و حیرت زده همنوردان حسابی دیدن داشت. باورشان نمی شد پسر جوانی که تازه با او آشنا شده اند مبتلا به بیماری های ام.اس باشد و کوهنورد هم باشد: «برایشان خیلی جالب بود. فکر می کردند من باید روی ویلچر نشسته باشم و باورشان نمی شد من بتوانم کوهنوردی کنم. تجربه خیلی خوبی بود. وقتی بالا قله رسیدم از این که هم سختی و مشکلات را با تلاش خودم پشت سرگذشته بودم احساس غرور می کردم. بعد از آن تجربه بود ک تصمیم گرفتم از کوه ها و قله ها سخت بالا بروم و همین امسال دو بار دماوند را فتح کردم.» او خاطرات زیادی از زمانی که از کوه های مختلف صعود کرده دارد که یکی از خاطراتش از همه پر رنگ تر است. بهتر است شما هم آن را بخوانید: « شهریور امسال همراه با یک گروه 30 نفره برای صعود به دماوند رفته بودیم. بعد از مدتی به کمپ 4200 متری رسیدیم و همان جا اتراق کردیم. خوابیده بود که ساعت 12 شب موبایلم زنگ خورد. یکی از دوستانم از تهران زنگ زد گفت یکی از بچه ها در تاریکی شب به تنهایی دارد بالا می آید. همه خواب بوند. از چادر بیرون آمدم و حالا شما فکرش را بکنید سردی هوا 17 درجه زیر صفر بود. هدلایت (چراغ پیشانی) را روشن کردم و راه افتادم. 200متر پایین آمدم و آن کوهنورد رو 400 متر پایین تر از جایی که ایستاده بودم دیدم، بنده خدا ارتفاع زده شده بود و پرت و بلا می گفت. حالش خیلی بد بود. کوله اش را روی شانه ام انداختم و زیر بغلش رو گرفتم و آرام آرام او را بالا آوردم. جان پناهی برایش پیدا کردم که یک دفعه گفت دستشکشش را پایین جا گذاشته، دوباره آن همه مسیر را برگشتم پایین و دستکش را آوردم. اگر نمی آوردم دستش یخ می زد. صبح روز بعد وقتی بچه ها فهمیدند من شب قبلش چه کار کرده ام، با تعجب می پرسیدند تو چطور این کار رو انجام دادی؟ جالب این است که با این که شب قبل نخوابیده بودم ولی از همه  بچه ها سرحال تر بودم و باز هم سرقدم گروهمان بودم.» سرقدم و ته قدم دو عنوان مهم در کوهنوردی است که توسلی جوان، هم سرقدم بوده و هم ته قدم: « سرقدم کسی است که وقتی حرکت می کند برف را سه بار می کوبد تا کسانی که در پشت سر او حرکت می کنند پا جای پای او بگذراند و به زبان ساده تر راه بلد است. ته قدم به کسی می گویند که به لحاظ قوای جسمانی از هم بهتر و قوی تر است.» او ادامه می دهد: «با این که این قله ها را در ایران صعود کردم، صعود کردن به قلل مترفع جهان هم در برنامه ام است.» اما چرا فربد در میان رشته های ورزشی، کوهنوردی را که سخت هم است، انتخاب کرده است؟ او می گوید: «جامعه دید مناسبی نسبت به توانایی های بیماران مبتلا به ام.اس ندارد. مردم فکر می کنند برای افرادی مثل ما انجام کارهایی مثل کوهنوردی خیلی سخت است و همه چیز برای ما تمام شده است. خیلی دلم می خواست این مسأله را ثابت کنم که برای ما هیچ چیز حد و مرزی ندارد. این که با وجود بیماری از کوه صعود کرده ام، از نظر من موفقیت محسوب نمی شود. هر کسی می تواند این کار را انجام بده حالا چه ام.اس داشته باشد چه نداشته باشد. مهم ترین چیزی که باعث شد من به اینجا برسم ابتدا حمایت های خانواده ام بود و بعد هم باور خودم به این که می توانم.»


برچسب ها: کوه را به زانو در آوردم، خاطرات فربد توسلی،
[ یکشنبه 29 بهمن 1391 ] [ 11:02 ب.ظ ] [ ابوالفضل غفوره ]
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ

چگونگی تشکیل گروه کوهنوردی:
پانزدهم مرداد ماه سال 1388 تصمیم گرفتم گروهی از نوجوانان شهرستان آران و بیدگل را تشویق به کوهنوردی نمایم. با چند تا از بچه های محله صبحت نمودم، چون تعدادمان خیل کم بود، موضوع را با بچه های محله های مجاور در میان گذاشتم، موفق شدیم یک گروه کوچک ازنوجوانان را تشکیل دهیم. تصمیم گرفتیم تا به همرا گروه کوهنوری ولی عصر (عج) به کوه سفید برویم. به علت زیاد بودن مسیر، بچه ها خستگی سنگینی را متحمل شدند که باعث شد بچه ها دیگه در برنامه های کوهنوردی شرکت نکنند. این شد که تصمیم گرفتم موضوع را با جوانان در میان بگذارم؛ به دلیل جوان بودن اعضای گروه و کویری بودن منطقه اسم این گروه را جوانان کویر انتخاب نمودیم. در تاریخ 14/8/1388 این گروه در دفتر هیأت کوهنوردی استان اصفهان به ثبت رسید. روز به روز گرایش جوانان به این ورزش زیادترمی شد. با موفقیت تمام در عرض چند ماه توانستیم قله های کرکس، گرگش، ولیجیا و دماوند را صعود کنیم و این موفقیت ها باعث شد خانم ها نیز به این ورزش علاقمند شوند. ظرف مدت 20 روز، تعداد عضویت خانم ها به 20 نفر رسید و هر روز به علاقمندان به این ورزش پرنشاط افزوده می شود.
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب