تبلیغات
انجمن فرهنگی ورزشی جوانان کبیر آران و بیدگل

انجمن فرهنگی ورزشی جوانان کبیر آران و بیدگل
 

وحید و عمار ناهار تهیه کرده بودند، ناهار را داخل پارکینگی در عباس آباد خوردیم با کمی استراحت دوباره شروع به حرکت کردیم. تا این که به شهر میامی رسیدیم. قدری استراحت و دوباره به راهمان ادامه دادیم، ساعت 13.5 بوده که به زائر سرا کاهک رسیدیم. از کاهک تا شهر داورزن 10کیلومتر فاصله است. راستی فراموش کردم بگم که سال قبل هم به اتفاق آقای خاکدوست و پسرخاله ام یوسف دانه گردی نیز در این زائر سرا چادر زدیم، یادش بخیر شب خوبی را به صبح گذراندیم. خلاصه قرار بر این شد که با آقای خاکدوست و عمار با ماشین به شهر داورزن برویم.


برای تهیه اسکان، آخر وقت اداره بود، هوا بسیار گرم شده بود، بچه ها را در آن زائر سرا رها کردیم و رفتیم به فرمانداری شهر داورزن، داخل دفتر معاون فرماندار شدیم، موضوع را با ایشان در میان گذاشتیم، او نیز به داخل اتاق فرماندار رفت، و او را در جریان این برنامه گذاشت. کمی بعد معاون فرماندار با ما گفت و گو کرد، در این حین گوشیم زنگ خورد، بچه ها از شدت گرما و اذیت مگس ها خسته شده بودند، به آقای علی رضا قدیری گفته بودند که به من زنگ بزند و درخواست یک مگس کش کرد. علی رضا از بین بچه ها شیرین تر از همه بود. جوانی شاداب و مهربان و خلاصه بدون غل و غش، من هم در جواب گفتم چند تا مگس کش می خواهید؟ گفت: اگر 2 تا باشد خوب است. بعد از پایان رسیدن شوخی علی رضا، گوشی را قطع کردم و به صحبت های معاون فرماندار گوش سپردم، او ما را به اداره آموزش و  پرورش راهنمایی نمود، با هماهنگی فرماندار داورزن به اتفاق عمار و آقای خاکدوست به اداره آموزش و پرورش این شهر رفتیم، وقت اداره تمام شده بود، ولی آن ها به احترام ما و فرماندار، اداره را تعطیل نکرده بودند. ما که رسیدیم از ما استقبال گرمی کردند و سراغ بقیه بچه ها را از ما گرفتند، ما هم در جواب گفتیم که بچه ها در کاهک مشغول استراحت هستند تا ما اسکان برایشان تهیه کنیم. در این هنگام بود که سرایدار اداره، آقای کاهکی که مردی مهربان و خوشرویی بود با یک لهجه ی خاصی گفت: همان کاهک من نگهبان باغی هستم، خانواده ام نیز همان جا هستند، شما می توانید شب را در همان جا استراحت کنید. که با موافقت رییس آموزش و پرورش رو به رو شدیم. خلاصه آدرس آن باغ را از آقای کاهکی گرفتیم سراسیمه به پیش بچه ها رفتیم. بچه ها را تا باغی که نزدیکی آن ها بود راهنمایی کردیم، با زدن زنگ درب باغ باز شد، همسر آقای کاهکی آمد جلوی در باغ، بعد از سلام و احوال پرسی به ما تعارف کرد و گفت همسرم تلفن زدن و هماهنگ کردن، بفرمایید. داخل باغ چند تا اتاق بود.  دو چرخه ها را یک جا داخل سالن ساختمان گذاشتیم، همسر آقای کاهکی ما را راهنمایی کردند.، 2 اتاق به ما دادند، یکی برای آقای حسین خنجر و خانمشان و برادر خانمشان الیاس، و یکی هم برای من و عمار و علی رضا و وحید و خاکدوست، جالب این جا بود که همه چیز مهیا بود، تلوزیون، یخچال، سرویس بهداشتی و حمام. انگار خدا برایمان فراهم کرده بود. هوا بسیار گرم بود، کولر اتاق را روشن کردیم. غذایی که از شهر شاهرود تهیه کرده بودیم، گرم کردیم، همه کنار هم سر یک سفره با لذت خاصی مشغول خورد غذا شدیم، بعد از اتمام ناهار، فورا ظرف ها را شستیم، 2 ساعتی استراحت کردیم که عمار گفت: عمو شعبان با من تماس گرفت و گفت ما از مشهد باز می گردیم، شما کجایید؟ آدرس را به او دادم. گفتن که تا یک ساعت دیگر می آیند نزد ما. عمو شعبان، پسر عموی من است، او دبیر است. خوش برخورد و خنده رو است. برای خرید برای مهمان در راهمان، به زائر سرا رفتم. ماکارانی غذای اصلی ما بود که بیشتر شب ها می خوردیم. کمی هم میوه و شیرینی خریدم.

عمو شعبان به همراه خانمشان و یگانه پسرشان آمدند، خانم ایمانی، همسر عمو شعبان، با یک ذوق خاصی به خانم سلطانی نگاه می کردند، با او چنان گرم صحبت شده بودند که انگار چند سال است همدیگر را می شناسند. با آمدن عمو شعبان روحیه ی بچه ها چند برابر شد. یک ساعتی نزد ما بودند، و سپس عمو شعبان 2 خربزه از عقب ماشین برایمان آورد و گفت: به نیت شما گرفته ام، خربزه های شیرین و خوشمزه ای است و سپس رفتند.

بعد از رفتن عمو شعبان، خربزه ها را خوردیم، خداییش خیلی خوشمزه بود. زحمت پختن ماکارانی را آقای خنجر و خانمشان به عهده گرفتند، دستشان درد نکند، خیلی خوشمزه شده بود. قرار بر این بود که من آشپزی کنم که آن ها اسرار کردند و شام را آماده نمودند. این زوج، خیلی عاشق آشپزی در سفر بودند،  اصلا احساس خستگی را در آن ها نمی دیدم. با چه ذوقی با بچه ها همکاری می کردند. راستی شب ها بعد از خوردن شام، محفل بازی و شوخی و خنده جور بود، این برای تقویت روحیه ی بچه ها بسیار مؤثر بود. علی رضا قدیری از همه ما کم سن تر بود، 16 سال داشت. او نوجوانی بی ریا و خوش اخلاق بود. بچه بیشتر با او شوخی می کردند، بسیار دوست داشتنی بود. خلاصه آن شب هم تمام شد.


برچسب ها: گروه کوهنوردی جوانان کویر شهرستان آران و بیدگل، دو چرخه سواران جوانان کویر، سفر به مشهد با دوچرخه،
[ چهارشنبه 30 بهمن 1392 ] [ 06:24 ب.ظ ] [ ابوالفضل غفوره ]
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ

چگونگی تشکیل گروه کوهنوردی:
پانزدهم مرداد ماه سال 1388 تصمیم گرفتم گروهی از نوجوانان شهرستان آران و بیدگل را تشویق به کوهنوردی نمایم. با چند تا از بچه های محله صبحت نمودم، چون تعدادمان خیل کم بود، موضوع را با بچه های محله های مجاور در میان گذاشتم، موفق شدیم یک گروه کوچک ازنوجوانان را تشکیل دهیم. تصمیم گرفتیم تا به همرا گروه کوهنوری ولی عصر (عج) به کوه سفید برویم. به علت زیاد بودن مسیر، بچه ها خستگی سنگینی را متحمل شدند که باعث شد بچه ها دیگه در برنامه های کوهنوردی شرکت نکنند. این شد که تصمیم گرفتم موضوع را با جوانان در میان بگذارم؛ به دلیل جوان بودن اعضای گروه و کویری بودن منطقه اسم این گروه را جوانان کویر انتخاب نمودیم. در تاریخ 14/8/1388 این گروه در دفتر هیأت کوهنوردی استان اصفهان به ثبت رسید. روز به روز گرایش جوانان به این ورزش زیادترمی شد. با موفقیت تمام در عرض چند ماه توانستیم قله های کرکس، گرگش، ولیجیا و دماوند را صعود کنیم و این موفقیت ها باعث شد خانم ها نیز به این ورزش علاقمند شوند. ظرف مدت 20 روز، تعداد عضویت خانم ها به 20 نفر رسید و هر روز به علاقمندان به این ورزش پرنشاط افزوده می شود.
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب