تبلیغات
انجمن فرهنگی ورزشی جوانان کبیر آران و بیدگل

انجمن فرهنگی ورزشی جوانان کبیر آران و بیدگل
 

انگار همین امروز است، از خواب بیدار شدیم بعد از خوردن ناشتائی و خواندن نماز، روزی دیگر آغاز شد. از کاهک رکاب زنان به سمت شهر سبزوار حرکت کردیم. بعد از یک ساعت، حرکات نا منظم دو چرخه علی رضا قدیری توجه ام را جلب کردم،  خواب چشمانش را گرفته بود، فرمان چرخ بی اختیار به سمت کنار جاده می پیچید، او را صدا زدم. همه بچه ها ایستادند. زیرانداز را انداختم، به او گفتم قدری استراحت کند، همین که سر روی زمین گذاشت به خواب عمیقی فرو رفت، انگار چهل سال است که نخوابیده، حدودا 15 دقیقه خوابید. آقای خاکدوست از این موضوع نگران و ناراضی به نظر می رسید. علی رضا که بیدار شد به او گفت: حواست باشد دیگر روی دوچرخه خواب نباشی، می ترسم اتفاقی برایت پیش آید.



خلاصه بچه ها دوباره حرکت کردند، ساعت 8.5 بود، توقف کردیم و سفره صبحانه را کنار یک سالن غذاخوری که به دلایلی بسته شده بود انداختیم. نان بربری تازه چه جور می چسبد، صبحانه را خوردیم و باز حرکت کردیم. نزدیکی سبزوار آقای حسن برزنوئی بزم قشنگی برایمان جور کرده بود، ایستگاه صلواتی چای و شربت و شیرینی. بچه ها وقتی رسیدن از این کار آقای برزنوئی خوشحال شدند. و از او سپاسگزاری نمودند. بعد از این که پذیرایی شدیم، با هماهنگی آقای خاکدوست خبرنگاها پیش ما رسیدند برای تهیه گزارش، راستی فراموش کردم بگم که  آقای حسن برزنویی از دوستان قدیمی من و داماد همسایه مان است، او مردی بزرگوار و لوطی صفت و میهمان دوست است. سال قبل هم به اتفاق آقای خاکدوست و پسرخاله ام شبی را در منزلش گذراندیم. آقای حسن برزنویی چراغ راهنما را روشن نموده از جلو حرکت می کرد و گزراشگران با دوربین فیلم برداری از ما فیلم تهیه می کردند. تا این که به مرکز شهر رسیدیم. گزارشگران از ما فیلم و عکس و گزارش تهیه کردند. خواستیم از خبرنگار ها خداحافظی کنیم که آقای برزنوئی ما را به منزلش دعوت نمودند. از آن جا که ما قبلا با اداره ورزش و جوانان سبزوار هماهنگ کرده بودیم از او عذرخواهی کرده و قول دادیم شب به منزلشان برسیم. از او نیز خداحافظی کردیم. به درب اداره رسیدیم نگهبان با مسؤل ورزشگاه هماهنگ شد و ما نیز با تمام دوچرخه ها و اساس ها به ورزشگاه رفتیم. بالای ورزشگاه دو اتاق به ما دادند منظره چمن شده زمین فوتبال دیدنی بود. بعد از خوردن ناهار، آقای برزنوئی ما را برای گشت و گزار داخل شهر دعوت نمود، ما به چند امام زاده رفتیم و بعد همان نزدیکی کنار یک منار زیبا رفتیم. این منار مربوط به دوره سلجوقیان و بسیار زیبا و باشکوه بود. اطراف این منار را طرح سنتی زده بودند تعدادی آلاچیق و تخته خواب های چوبی گذاشته بودند. یکی را انتخاب کردیم، آقای برزنوئی چای سفارش داد. عجب چای خوشمزه ای، خیلی چسبید با خواندن کمی اشعار که در ذهنم بود برنامه تکمیل شد. خیلی خوش گذشت. به همراه آقای برزنوئی به منزلش رفتیم خانواده او از دیدن ما خیلی خوشحال شدند و با روی باز از ما پذیرایی کردند. بعد از خوردن شام، گرم صحبت شدیم. خانواده صمیمی و خونگرمی بودند. بعد از تمام شدن میهمانی از آن ها خداحافظی کردیم و رفتیم ورزشگاه، به خوابی عمق فرو رفته و تا روزی دیگر.

از سبزوار به سوی نیشابور حرکت کردیم. از جای جای متفاوت گذشتیم، این که کجا صبحانه خوردیم و کجا ناهار، شاید برایتان کمی خسته کننده باشد، اما می توانم بگویم هر کجای این سفر برایمان خاطر انگیز بود از هر جا می گذشتیم این مردم خوب، آنقدر مهربان و خوش رفتار بودند که حسابی جای تشکر و قدردانی است، پس از گذشت از  باغان، جین، رباط سرخ، زعفرانیه، دهنه، شوریاب و نهاتین به قرارگاه اصلیمان که نزدیک ساعت 13 بود رسیدیم. باید می رفتیم آرامگاه عطار. قبل از بچه ها برای تهیه ناهار رسیدیم. با هماهنگی که قبلا توسط آقای ابوالفضل حق جو- مسؤول زندان کاشان انجام داده بودند از طرف زندان نیشابور برایمان غذا آماده شده بود که به اتفاق عمار به درب زندان رسیدیم، جریان را با نگهبان آن قرار گاه در میان گذاشتیم بعد از 10 دقیقه آن سرباز با دست های پر از غذا که درون ظرف های یک بار مصرف جاسازی شده بود به نزد ما آمد و با استقبالی صمیمانه رو به رو شدیم. زودتر از بچه ها برای تهیه اسکان به آرامگاه عطار  رسیدیم. 2 اتاق کرایه کردیم. بچه ها رسیدند. وسایلمان را از ماشین پاین گذاشتیم و ناهار خوردیم. قدری استراحت کردیم. بعد از آن به زیارت امامزاده محروق رفتیم. مراسم پایان سفر را در آرامگاه عطار برگزار کردیم. بعد از مراسم به اتاق هایمان بازگشتیم. شامی مختصر خوردیم و با خاطری خوش به خواب رفتیم.

صبح روز بعد، وسایلمان را جمع کردیم، پس از گذاشت از شهرستان ملک آباد، به سمت مشهد مقدس حرکت کردیم. بچه ها چه شور و حالی داشتند،  هنگام زیارت امام رضا، خوشحالی در چهرهایشان موج می زد. در شهر مشهد استقبال خوبی از ما شد و خبرنگاران از ما گزارش تهیه کردند.

از تمام مسؤولین و مردم شهرستان آران و بیدگل بابت حمایت از این برنامه تشکر و قدردانی نماییم. کسانی که ما را در این برنامه باری نمودند، امام جمعه محترم شهرستان آران و بیدگل، فرماندار محترم شهرستان، شهردار محترم و اعضای محترم شورای شهر، ریاست محترم زندان کاشان، ریاست محترم ورزش و جوانان، اعضای هیأت امنا زیارت محمد هلال، ریاست محترم شرکت لبنی رضوی و تمامی دوستانی که ما را در این برنامه حمایت نمودند.

به امید روزهای خوب، و به امید دیدار شما عزیزان در سفرهای بعدی



برچسب ها: گروه کوهنوردی جوانان کویر شهرستان آران و بیدگل،
[ جمعه 29 فروردین 1393 ] [ 05:44 ب.ظ ] [ ابوالفضل غفوره ]
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ

چگونگی تشکیل گروه کوهنوردی:
پانزدهم مرداد ماه سال 1388 تصمیم گرفتم گروهی از نوجوانان شهرستان آران و بیدگل را تشویق به کوهنوردی نمایم. با چند تا از بچه های محله صبحت نمودم، چون تعدادمان خیل کم بود، موضوع را با بچه های محله های مجاور در میان گذاشتم، موفق شدیم یک گروه کوچک ازنوجوانان را تشکیل دهیم. تصمیم گرفتیم تا به همرا گروه کوهنوری ولی عصر (عج) به کوه سفید برویم. به علت زیاد بودن مسیر، بچه ها خستگی سنگینی را متحمل شدند که باعث شد بچه ها دیگه در برنامه های کوهنوردی شرکت نکنند. این شد که تصمیم گرفتم موضوع را با جوانان در میان بگذارم؛ به دلیل جوان بودن اعضای گروه و کویری بودن منطقه اسم این گروه را جوانان کویر انتخاب نمودیم. در تاریخ 14/8/1388 این گروه در دفتر هیأت کوهنوردی استان اصفهان به ثبت رسید. روز به روز گرایش جوانان به این ورزش زیادترمی شد. با موفقیت تمام در عرض چند ماه توانستیم قله های کرکس، گرگش، ولیجیا و دماوند را صعود کنیم و این موفقیت ها باعث شد خانم ها نیز به این ورزش علاقمند شوند. ظرف مدت 20 روز، تعداد عضویت خانم ها به 20 نفر رسید و هر روز به علاقمندان به این ورزش پرنشاط افزوده می شود.
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب